Thursday, March 29, 2007

توضیح یک پایان

آمدی...یک سال پیش بود....بیشتر کمی....یادت هست؟....چه طور آمدی؟...با انبوهی از شور زندگی.....جست و خیز کنان....با کوهی از زیبایی٬مهر٬هوش٬و حتی...دیوانگی!....با بسیار چیزها که مبهوت بودم...و هستم هنوز...که چگونه آدمی این چنین؟....یادت هست چه گفتی؟....دوستت دارم...دوستم داشته باش....خواستی و داشتم...داشتی و داشتم....و بعد چیزی را از من دزدیدی...زیر لب خندیدی....به یاد داری هنوز خنده های شیطنت آمیزت را؟....پیشتر آمدم...تو پیشتر آمدی....می جهیدم من....و این بار تو مبهوت مانده بودی انگار....عاشق شدم....کم کم....و تو نیز بودی انگار....می خندیدیم....صبح ها....زنگ می زدی...کودکانه می گفتی....پاشو....پاشو!.....که صدای تیله بازی خورشید بود روی ابر....قرارهای بسیار...و من....همواره با تاخیر....حال افسوس می خورم...اما چه دیر!.....ساعت ها می بوسیدیم...و من....بیگانه بودم.....چه خوب دانستی....راست می گفتی....بیگانه بودم.....نه فقط به تنم...که با تمامی خویشتنم....و تو .....دریچه ای گشودی بر من...از خود...زیبایی های خود را دیدم....و حقارت هایم را نیز....این همه...زیبا بود برای من....اما تو....غصه داشتی...غصه هایی که برای من گفتنی نبود....گفتنی هایی که برای چون منی نبود....غصه ات را دیدم چند بار....و گریستم حتی برای آن....یادت هست؟.......خو گرفتم به تو.....سرشارم کردی از خودت...از زندگی....گل....و شعر...شعر...شعر....واژه هایم را برای نوازش تو تربیت کردم.....من بودم....تو بودی....و واژه هایی نوازشگر.....در مجلل ترین هتل همیشه.....اتاقی کوچک...که تک ستاره بود....وقتی که لبریز شدم از شعر و عشق....وقتی که شادمانه ترین سروده های عاشقانه ام را نوشتم....پیش از آن که ببینیشان....درست یک روز و یک شب بعد از بهترین روز عمرم....تو...دیگر نبودی.....خالی مانده بود اتاق....من...مانده بودم.....با چندین و چند شعر که زیبا بود....ولی بی معنا بود....صاحبشان....نمی خواستشان......پس واژه هایم را سیاه کردم....در عزای تو شاید...شاید در عزای عشق....شاید از خودخواهی....در عزای آرزوهای خویش....نمی دانم....تو نبودی...دوستم بودی اما....لبخند می زدم...با تو....و می گریستم....بی تو.....لبخند کم کم بر لبم ماسید....اما چشمم نخشکید...نخشکید.....پلک هایم...که گفتی به دیگران نباید بسپارمشان.....از همین قولی که داده بودند....تر می شدند...و دلی که خیال دل شدن برای من نداشت.....تو نبودی....اشک بود....آه بود....و برای من....زندگی تباه بود....با واژه هایی که هنوز قصد نوازشت را داشتند.....اما دندانه های واژه عشق تیزتر می شدند....و آزارنده برای تو....دستان نوازشگر من....دست هایی کثیف و زشت خو بودند....که چنگ می زدند تنها به صورت تو.....دست خودم نبود......تقلای من بود در کثافت پیرامون...به خیال اینکه تو دستت را دراز می کنی برای نجات این عاشق...اما...غافل بودم...از یاد برده بودم که عشق می بایست

مثال دسته چپق...دو تا سر داشته باشه...آخه عشق یه سره...مایه دردسره


آزردمت....خوب می دانم...خوب....و دیدم که عشقی دیگر در تو جوانه می زد.....حسادت بود در من......تو دیگر دوست هم نبودی....و من همچنان به آزار تو بودم...نمی دیدمت....با خیال ها و خاطره ها بودم......دیوانه شایدم باید خواند چندین ماه.....دیدمت...و فهمیدم...که هیچ در تو نیست...برای جان بخشیدن به اوهام باطل من...دست و پا زدم باز...این بار برای خلاصی.....هر بار که دورتر می شدم ولی دوباره با سر درعشق تو فرو می افتادم.....و بعد....روزی را سراسر گریستم.....هیچ نخوردم...مگر شیر...شراب...و شعر....شعر...شعر...شعر.....شگفتا!....یک روز از انبدوهبارترین روز زندگیم که گذشت.....دیگر فهمیدم که باید من هم بروم....شگفتا....شگفتا!...که شادمانه ترین روز زندگی....آغاز درد بود.....و اندوهبارترین روز آن......آغاز پایان درد.....و باز من مانده ام...با چندین و چند شعر زیبا... و باز بی معنا.....که این بار نه صاحبی هست.....و نه دیگر صاحب را می خواهم برایشان....عجیب بود....عجیب.....نیمسالی زندگی...خنده ...و عشق.....و نیمسالی چیزی شبیه مرگ....گریه ...و عشق!.....حال اما من مانده ام.....با دو دسته شعر بی معنا.....و تنها....اشک ها تمام شده اند....و لبخند انگار باید باشد.....آزار مرا از یاد ببر....و نوازش هایم را....در بهترین قفسه های خاطراتت جای بده.....من نیز چنین خواهم کرد....پر از شگفتی....پر از خاطره.....با این حال.....بی شرم باید باشم که سپاس نگذارم تو را...برای آنچه آموختی ام....و بی شرمتر....برای بارها و بارها که آزردمت.....سپاس و عذرم را هر وقت پذیرفتی....خبرم کن.....تا نقطه ای در پایان این داستان....که بسیار برایم زیبا بود.....بگذاریم....دوست من....مرا ببخش

Monday, March 26, 2007

منطق الطیر

مثل کبوتری معصوم
که چلغوزی انداخت
میان نگاه دزدانه به دختر همسایه:
حسود می خواهند
تمام دست های در آن ها دست
***
مثل قارقار فضاساز و بی وقت کلاغی مفلوک و بخیل
بر درختی که هرس نا شده و ریشه خشکش در خاک
در دهی ییلاقی
گوشه گورستان
وسط اشک عزا:
چه تمسخر!
آن تمام دست های در دست
***
و همین حالا
الان
مثل گنجشکی مبهوت
هراسان
تهران
مثل ققنوسی
کوهی
بی نیم نگاه
به تمام دست های نه در آن ها یک دست
دست های نا در دست
***
به جز آن آرامش
غیر آن پاسداران نوازش
مگر آن دو خواهش پر مهر و نجیب و بی رحم
دو معلم که به این طوطی زشت
یاد دادند که تا وقت کلاغ
او بگوید
عشق
عشق
آن دو دستی که برایم دارند
بوسه و
اشک و
تپش

Tuesday, March 20, 2007

تحویل حال

غره به نو شدن
تو تازه به دوران رسیده پا نکوب
برای آمدن
که در این یکی
گوشه ای از این سال کهنه شده
عشق من
ترد و تر و تازه جا مانده است
می ترسم
نیا
شاید بیابمش

Monday, March 12, 2007

چهارشنبه سوری

جستی و دور شدی
دور
دور
دور دور
من هم میان هوا و خاک
در آتش و بدون آب
آرزوی نسوختن شانه ام را دارم
آرزوی سکوت
آرزوی سرت

Friday, March 09, 2007

duel

مثل ترکی بر خاک که بارانی را
تو را
و تو من را نه
نه حتی مثل فاضلاب
با سنگی از جوی ولیعصر
خواستن
نخواستن
و میان این دو تن
من
خرد می شوم
لگد مال
زیر سم اسب های این دو سوار
که در گریز و تعقیب
با همند
نبرد من با رقیبم نیست
که او تنها
خیال خاطره ایست
جنگی است در من
میان تو
با من
فرار می کنی و همواره در منی
نیستی و می زنی
می زنی
و من اگر ضربه ای هم دارم
باز بر من است
که جنگی است در من
نه به سر تو
که بر سر من
باید قبول کنی
تو داغی زدی بر دلم
داغدارم من
داغ خورده ام به نام تو
و بر این مایملک
حق اگر داری
مسئولی هم تو
این را دبیر
وقتی که جوراب ها بوی گلاب می دادند گفته بود
می گریزی و در منی
می جویم و نیستی
و بامدادان
هر روز
پلک هایم لگدمال سم اسب های این دو سوار
آه می کشند

Tuesday, February 27, 2007

راه پيمايي

دل راه دارد به دل
و در اين راه ولي
پاي توي من مي لنگد
عابري با پاهاي نحيفم
كفش هايي سنگين
جاده هم از اين سو
بسته شايد نه
اما
ورودم ممنوع

ساق هايي ورزيده
كفش هاي كتاني
بي خيال رفتن
گام زدن
تنها
در خيابان خلوت من
راحت
آرام
نشستي
كه دلم
هر چه هم تنگ شود
جا دارد
تو در آن جا داري
من ندارم
پي جا مي گردم
دل
راه دارد كه به دل
راه را گم كردم

Tuesday, February 20, 2007

.

دستی که به نوازش به صورتم کشیده بود
انگشت هایش کشیده بود
انگشت و دست و لب رفت از روی صورتم
اما به یادگار
هر روز از دلسوزی های روزگار و خاطرات
رویش
جای کشیده بود