توضیح یک پایان
آمدی...یک سال پیش بود....بیشتر کمی....یادت هست؟....چه طور آمدی؟...با انبوهی از شور زندگی.....جست و خیز کنان....با کوهی از زیبایی٬مهر٬هوش٬و حتی...دیوانگی!....با بسیار چیزها که مبهوت بودم...و هستم هنوز...که چگونه آدمی این چنین؟....یادت هست چه گفتی؟....دوستت دارم...دوستم داشته باش....خواستی و داشتم...داشتی و داشتم....و بعد چیزی را از من دزدیدی...زیر لب خندیدی....به یاد داری هنوز خنده های شیطنت آمیزت را؟....پیشتر آمدم...تو پیشتر آمدی....می جهیدم من....و این بار تو مبهوت مانده بودی انگار....عاشق شدم....کم کم....و تو نیز بودی انگار....می خندیدیم....صبح ها....زنگ می زدی...کودکانه می گفتی....پاشو....پاشو!.....که صدای تیله بازی خورشید بود روی ابر....قرارهای بسیار...و من....همواره با تاخیر....حال افسوس می خورم...اما چه دیر!.....ساعت ها می بوسیدیم...و من....بیگانه بودم.....چه خوب دانستی....راست می گفتی....بیگانه بودم.....نه فقط به تنم...که با تمامی خویشتنم....و تو .....دریچه ای گشودی بر من...از خود...زیبایی های خود را دیدم....و حقارت هایم را نیز....این همه...زیبا بود برای من....اما تو....غصه داشتی...غصه هایی که برای من گفتنی نبود....گفتنی هایی که برای چون منی نبود....غصه ات را دیدم چند بار....و گریستم حتی برای آن....یادت هست؟.......خو گرفتم به تو.....سرشارم کردی از خودت...از زندگی....گل....و شعر...شعر...شعر....واژه هایم را برای نوازش تو تربیت کردم.....من بودم....تو بودی....و واژه هایی نوازشگر.....در مجلل ترین هتل همیشه.....اتاقی کوچک...که تک ستاره بود....وقتی که لبریز شدم از شعر و عشق....وقتی که شادمانه ترین سروده های عاشقانه ام را نوشتم....پیش از آن که ببینیشان....درست یک روز و یک شب بعد از بهترین روز عمرم....تو...دیگر نبودی.....خالی مانده بود اتاق....من...مانده بودم.....با چندین و چند شعر که زیبا بود....ولی بی معنا بود....صاحبشان....نمی خواستشان......پس واژه هایم را سیاه کردم....در عزای تو شاید...شاید در عزای عشق....شاید از خودخواهی....در عزای آرزوهای خویش....نمی دانم....تو نبودی...دوستم بودی اما....لبخند می زدم...با تو....و می گریستم....بی تو.....لبخند کم کم بر لبم ماسید....اما چشمم نخشکید...نخشکید.....پلک هایم...که گفتی به دیگران نباید بسپارمشان.....از همین قولی که داده بودند....تر می شدند...و دلی که خیال دل شدن برای من نداشت.....تو نبودی....اشک بود....آه بود....و برای من....زندگی تباه بود....با واژه هایی که هنوز قصد نوازشت را داشتند.....اما دندانه های واژه عشق تیزتر می شدند....و آزارنده برای تو....دستان نوازشگر من....دست هایی کثیف و زشت خو بودند....که چنگ می زدند تنها به صورت تو.....دست خودم نبود......تقلای من بود در کثافت پیرامون...به خیال اینکه تو دستت را دراز می کنی برای نجات این عاشق...اما...غافل بودم...از یاد برده بودم که عشق می بایست
مثال دسته چپق...دو تا سر داشته باشه...آخه عشق یه سره...مایه دردسره
آزردمت....خوب می دانم...خوب....و دیدم که عشقی دیگر در تو جوانه می زد.....حسادت بود در من......تو دیگر دوست هم نبودی....و من همچنان به آزار تو بودم...نمی دیدمت....با خیال ها و خاطره ها بودم......دیوانه شایدم باید خواند چندین ماه.....دیدمت...و فهمیدم...که هیچ در تو نیست...برای جان بخشیدن به اوهام باطل من...دست و پا زدم باز...این بار برای خلاصی.....هر بار که دورتر می شدم ولی دوباره با سر درعشق تو فرو می افتادم.....و بعد....روزی را سراسر گریستم.....هیچ نخوردم...مگر شیر...شراب...و شعر....شعر...شعر...شعر.....شگفتا!....یک روز از انبدوهبارترین روز زندگیم که گذشت.....دیگر فهمیدم که باید من هم بروم....شگفتا....شگفتا!...که شادمانه ترین روز زندگی....آغاز درد بود.....و اندوهبارترین روز آن......آغاز پایان درد.....و باز من مانده ام...با چندین و چند شعر زیبا... و باز بی معنا.....که این بار نه صاحبی هست.....و نه دیگر صاحب را می خواهم برایشان....عجیب بود....عجیب.....نیمسالی زندگی...خنده ...و عشق.....و نیمسالی چیزی شبیه مرگ....گریه ...و عشق!.....حال اما من مانده ام.....با دو دسته شعر بی معنا.....و تنها....اشک ها تمام شده اند....و لبخند انگار باید باشد.....آزار مرا از یاد ببر....و نوازش هایم را....در بهترین قفسه های خاطراتت جای بده.....من نیز چنین خواهم کرد....پر از شگفتی....پر از خاطره.....با این حال.....بی شرم باید باشم که سپاس نگذارم تو را...برای آنچه آموختی ام....و بی شرمتر....برای بارها و بارها که آزردمت.....سپاس و عذرم را هر وقت پذیرفتی....خبرم کن.....تا نقطه ای در پایان این داستان....که بسیار برایم زیبا بود.....بگذاریم....دوست من....مرا ببخش
مثال دسته چپق...دو تا سر داشته باشه...آخه عشق یه سره...مایه دردسره
آزردمت....خوب می دانم...خوب....و دیدم که عشقی دیگر در تو جوانه می زد.....حسادت بود در من......تو دیگر دوست هم نبودی....و من همچنان به آزار تو بودم...نمی دیدمت....با خیال ها و خاطره ها بودم......دیوانه شایدم باید خواند چندین ماه.....دیدمت...و فهمیدم...که هیچ در تو نیست...برای جان بخشیدن به اوهام باطل من...دست و پا زدم باز...این بار برای خلاصی.....هر بار که دورتر می شدم ولی دوباره با سر درعشق تو فرو می افتادم.....و بعد....روزی را سراسر گریستم.....هیچ نخوردم...مگر شیر...شراب...و شعر....شعر...شعر...شعر.....شگفتا!....یک روز از انبدوهبارترین روز زندگیم که گذشت.....دیگر فهمیدم که باید من هم بروم....شگفتا....شگفتا!...که شادمانه ترین روز زندگی....آغاز درد بود.....و اندوهبارترین روز آن......آغاز پایان درد.....و باز من مانده ام...با چندین و چند شعر زیبا... و باز بی معنا.....که این بار نه صاحبی هست.....و نه دیگر صاحب را می خواهم برایشان....عجیب بود....عجیب.....نیمسالی زندگی...خنده ...و عشق.....و نیمسالی چیزی شبیه مرگ....گریه ...و عشق!.....حال اما من مانده ام.....با دو دسته شعر بی معنا.....و تنها....اشک ها تمام شده اند....و لبخند انگار باید باشد.....آزار مرا از یاد ببر....و نوازش هایم را....در بهترین قفسه های خاطراتت جای بده.....من نیز چنین خواهم کرد....پر از شگفتی....پر از خاطره.....با این حال.....بی شرم باید باشم که سپاس نگذارم تو را...برای آنچه آموختی ام....و بی شرمتر....برای بارها و بارها که آزردمت.....سپاس و عذرم را هر وقت پذیرفتی....خبرم کن.....تا نقطه ای در پایان این داستان....که بسیار برایم زیبا بود.....بگذاریم....دوست من....مرا ببخش
