Monday, January 15, 2007

Blight

در ميان نرماي لبان تو
چشم من
همواره بسته بود
به خواب مي رفتم
فلج مي شدم انگار
و تنها آن چه حس مي كردم بوسه تو بود
مي لوليدم به خود از فرط شوق
مثل كرم كوچكي
در انبوه برگ توت
پيله ام را دريده اي
نابالغ
با چشم هايي بي توان نور
و گفتنه اند مثل روز روشن است
كه با تو
ديگر
نتوانم بود
اما براي من
سياه سياه
كور كور
فقط مي شد ديد كه ديگر بي تو
مني نخواهم بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home